سلام به دوستان عزيز
speakeratono roshan konid
خاطرات شيرين من
و تو:
happy
new year
iran
happy
new year
صدف دختر
خالم
جديد
صدف 18 سالشه ...من
هم 19 سالو خورده اي سن دارم ... من و دختر خالم
از بچگي با هم بوديم آخه خونه ي ما طبقه پايين
خونه اونا بود .. همبازي خوبي برا هم بوديم ..
بعضي وقتا با هم دعوامون مي شد .. اون موقع ها
فقط 7 سالمون بود .. چند سال گذشت که خونه ما از
خونه خالم جدا شد ... تقربا دير به دير همديگرو
مي ديديم ولي به هم تلفن مي زديم ... بعضي موقع
ها من زنگ مي زدم صدف با هم حرف مي زديم نزديک
امتحاناي آخر سال بود باهم درس مي خونديم من
بلاخره ديپلم تجربي گرفتم و صدف هم تو رشته
رياضي ديپلم گرفت .... الن هم هر دو برا کنکور
درس مي خونيم بعضي وقتا اون مي ياد خونه ما و
بعضي وقتا هم من مي رم اونجا يه جورايي به هم
کمک مي کنيم ..... از اون کودکي هم ما با هم بوديم
ولي يه فاصله کوتاه بين ما افتاد اون موقعي که
خونمون از هم دور شد ولي دوباره نزديک هم شديم
ولي مثل قديم همسايه نبوديم ولي نزديک بوديم
...... صدف دختر خانوميه ... اصلا شيله پيله اي تو
کارش نيست .... با جون و دل به من کمک مي کنه ..جديدا
که من گواهي نامه گرفتم مي برمش کلا س کنکور مي
رسونمش و وو بعضي وقتا هم مي رم ميارمش .. خيلي
با هم جوريم .... خاله هم منو دوست داره مامان
منم صدف رو از ته قلب دوست داره ........ اميدوارم
اين با هم بودن تا مدت هاي طولاني ادامه داشته
باشه و ما در کنار هم باشيم فعلا که هر دو پشت
کنورييم ... فرم دانشگاه آزاد هم که پر کرديم با
هم پر کرديم جالب اينکه هر شهري که من زدم اونم
با توجه به رشته تحصيليش همون شهر مي زد گفتم
چرا هر شهري که مي زنم مي زني گفت مي خوام پيش
هم باشيم با هم دوباره درس بخونيم اين طوري
برا هر دوتامون بهتره ...ديگه فرمارو پست کرديم
... بازم هر روز به هم سر مي زنيم تا روز کنکور
ببينيم چي ميشه ....... برامون دعا کنيد قبول شيم
تا با هم بمونيم .... خداحافظ
امير
کامپيوتر
جديد
اين مطلب حالت
طنز داره و زياد به خاطره مربوط نميشه ...
کامپيوتر زن است يا مرد ؟..... استاد زبان
فرانسه در مورد مونث يا مذکر بودن اسم ها
توضيح ميداد که پرسيد کامپيوتر مونث است يا
مذکر....
کليه دانشجويان
دختر جنسيت کامپيوتر رو به شرح زير مرد اعلام
کردند
وقتي به آن عادت
مي کنيم انگار ديگه بدون اون قادر به انجام
کاري نيستيم
با اينکه داده
هاي زيادي دارند اما نادانند
قرار است مشکل را
حل کنند ولي در بيشتر مسايل معضل اصلي
خودشانند
همين که پايبند
آنها شديد مي فهميد که از اين بهتر مي تونستيد
انتخاب کنيد
کليه دانشجويان
پسر جنسيت کامپيوتر رو به شرح زير زن اعلام
کردند
به غير از خالق
آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي
آورد
کسي از زبان
ارتباطي آنها سر در نمي آورد
کوچکترين
اشتباهات رو در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي
کنند تا بعد ها از آن استفاده کنند
همين که پايبند
آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف آنها و
لوازم اضافي آنها کنيد
به نظرم اين متن
جالب بود گفتم برات بفرستمش .. سهراب
بم
عجب روزي بود
روزي که زلزله بم اتفاق افتاد روز جمعه داشتم
مي مردم آخه يه نفر تو کرمان بود که من باحاش
دوست بودم هيچ موقع همديگرو نديده بوديم ولي
با هم تماس تلفني داشتيم خيلي به هم عادت کرده
بوديم اون روز که شنيدم بم زلزله اومده حالم
خيلي گرفته شد بغض کرده بودم منتظر خبري از
دوستم بودم خوش بختانه تلفنشو داشتم زنگ زدم
تلفن ها وصل نبود به خاطر زلزله همه قت بود شب
شد ديگه ساعت سه صبح بود خوابيدم تا چند روز
خبري از دوستم نبود راستي اسم دوستم سارا است
بعد سه روز صبح تلفن زنگ زد با کله دوييدم طرف
تلفن از روي شماره فهميدم خودشه قلبم تند تند
مي زد تلفنو برداشتمو ديدم اونه خيلي ذوق زده
شده بودم بعد کلي حالو احوال گفتم اون موقع
کجا بودي گفت رفته بودم اصفهان مسافرت گفتم
خدا دباره تورو به من داد هنوز هم به هم زنگ مي
زنيم فقط زنگ ولي بعده ها شايد از نزديک
همديگرو ديديم
اشکان
!!!همجنس بازي
اولاي تابستون
بود كه من داشتم از يكي از خيابوناي تهران با
ماشينم مي رفتم يدفعه ديدم يه موتوريه با سرعت
اومد زد به يه ماشين ماشينه پرايد بود كلي
بدنش خراب شد از اون طرف راننده موتور يه جوان
هم سن يا تقريبا هم سن من بود مردم همه جمع شدن
دور موتوريه منم رفتم جلو مردم مي گفتن يه نفر
اينو برسونه بيمارستان تا اينكه من ديدم صواب
داره وو ماشيني هم برا اون واي نمي ساد گفتم
بيياين من مي برمش منو و راننده ماشينو و
موتوريه سوار شديم بريم بيمارستان خدارو شكر
انگار چيز مهمي نبود و بعد يه روز موتوريه
مرخص شد وو رضايت داد من اون روز رفتم دنبالش
رفتم جلو گفت شما گفتم من ديروز اووردمت
بيمارستان بعد كلي تشكر گفتم اسمت چيه گفت
اميد گفتم من مي رم ماشينمو بيارم گفت از اين
بيشتر خجالتم نده گفتم اين حرفا چيه مي زني
بلاخره ما هم سنيم بايد حرف همديگرو بفهميم
ماشينو اووردمو رسوندمش دم خونشون گفت بيا
بريم بالا گفتم نه يه شماره تلفن داد گفت اين
شماره منه دوست دارم بهم زنگ بزني خوشحال مي
شم گفتم حتما ديگه اومدم فرداي اون روز زنگ
زدم حاشو پرسيدم كلي از زندگي برا هم گفتيم
بعد يكي دوماه دوستاي صميمي برا هم شده بوديم
با هم مي رفتيم بيرون و بعضي موقعا هم شام مي
رفتيم خونه همديگه پدر مادرامونم با هم آشنا
شده بودن و فكرشو كردم كه يه تصادف چجوري باعث
دوستي من با اميد شد واقعا پسر خوبي بود و همون
دوستي بود كه من دنبالش مي گشتم
امير
سارا
سلام بچه ها من
اسمم كامران ه چند سال پيش برا خواهرم خاستگار
اومد و بعد كلي حرف زدن همديگرو پسنديدن و
بلاخره عروسي كردن من موندمو و پدر و مادرم
از يه طرف هم دامادمون يه خواهر داشت كه
اسمش سارا بود تقريبا هم سن من بود بعد يه
مدت تونستم با سارا رابطه دوستي برقرار كنم و
به قول معروف خودموني شده بوديم اما سارا سعي
مي كرد هر موقع منو مي بينه زياد با من حرف
نزنه حالا نمي دونم چرا اينجوري بود شايد
مي ترسيد كه از خودموني شدنمون سو استفاده كنم
اينم اخلاق دختر خانوماس ديگه بعد چند وقت
ديدم داره رفتارش با من سرد ميشه و ديگه محلم
نمي ذاره يه روز زنگ زدم گفتم سلام سارا
خانوم گفت سلام گفتم خوبي به زور از دهنش حرف
مي كشيدم بعد دو سه دقيقه گفت چي كار داشتي
زنگ زدي گفتم با خواهرم كار دارم آخه اون روز
پنج شنبه بود و مي دونستم خاهرم خونه مادرر
شوهرشه به همين بهانه زنگ زدم اونجا با خواهرم
صحبت كردمو قت كردم دنبال يه راهي بودم كه با
سارا رابطه برقرار كنم مهر سارا از روز اول
افتاده بود توو قلبم اما رابطه من سكسي نبود
عشقي بود و فقط براي عشق به سارا اين كارا رو
مي كردم يه روز رفتم دم مدرسه سارا يينا
بلاخره تعطيل شدن رفتم جلوش بوق زدم يه نگاه
كرد ديد منم اومد بالا سلام كرد وو منم جواب
سلامشو دادم گفت از اين ورا گفتم اينجاها
كار داشتم گفتم دنبال توهم بييام برسونمت
خونتون گفت شرمنده كردي گفتم وظيفمه بعد يه
نوار كاست درو وردمو گذاشتم تا قبل از اينكه
به خونه سارا يينا برسيم كلي با هم حرف زديم من
به سارا گفتم برا آيندت چه فكري كردي گفت از چه
نظر گفتم از نظر زندگي آيندتو شوهر آيندتو
بقيه چيزا گفت فعلا دربارش فكر نكردم گفتم كسي
رو انتخاب كردي گفت هنوز كه نه ولي مي خوام
انتخاب كنم بلاخره رسيديم خونه سارا يينا گفت
بيا بريم بالا گفتم نه ديگه برم كاري نداري
گفت مواظب خودت باش گفتم باشه وو اومدم خونه
بعد دو روز سارا زنگ زد به منو برا اون روز
تشكر كرد من احساس كردم رابطه سارا با من داره
بهتر ميشه هر روز بهترو و بهتر مي شد دوباره
رفتم دم مدسشون نزديك امتحاناي آخر سال بود و
سارا بلاخره ديپلمشو گرفت سوار ماشين شديم و
گرفتن ديپلمشو تبريك گفتم دوباره گفتم برا
آيندت فكر كردي گفت آره گفتم به چه نتيجه اي
رسيدي گفت يه نفرو انتخاب كردم گفتم آشناس گفت
آره مي شناسيش گفتم ميگي كيه گفت رضا پسر
خالمه اونو برا زندگي انتخاب كردم منم خيلي
اون موقع ناراحت شدم سارا گفت چيزي شده گفتم
برا چي رضا گفت آخه پسر خوبيه از همه لحاظ
عاليه منم گازشو گرفتمو سارا رو رسودنم دم
خونشون سريع برگشتم خونه سارا بعد يكي دو ساعت
زنگ زد من گوشيرو برداشتم گفت ظهر برا چي
ناراحت شدي گفتم راستش راستش گفت حرفتو بزن
گفتم از چند سال پيش من توو فكر تو بودم تا
الان حالا كه ديگه همه چيز تمون شده سارا گفت
نه تازه شروع شده گفتم مسخره مي كني گفت منم
توو فكر تو بودم اما نمي دونستم توهم به من
همين حسو داري بعد كلي حرف زدن مهرمون توو دل
همديگه افتاد گفتم پس رضا چي ميشه گفت فقط توو
تفكر من بود از الان فقط تو منو مي گي انگار
بال دروورده بودم سارا گفت فقط بايد مامانو
باباهامون بفهمن ما هم رفتيم همه چيزو بهشون
گفتيم و بعد اين همه سال من و سارا نامزد كرديم
الن هم توو دوران نامزدي هستيم ولي عجب اوضايي
بود بلاخره به خير و شادي تموم شد
كامران
دختر خيانت كار
سلام به دوستان
عزيز من يه خاطره كوچيك دارم كه براتون تعريف
مي كنم حدود يك سال پيش بود من سر كوچمون منتظر
ماشين بودم كه برم تهرانپارس بعد چند دقيقه يه
ماشين وايساد گفتم تهرانپارس گفت تا فلكه سوم
مي رم گفتم نه فلكه چهارم مي رمهمون موقع يه
دختره از در عقب همون ماشين پياده شدو بقل دست
من وايساد گفت تو مي ري كجا گفتم هان با مني
گفت آره گفتم تهرنپارس گفت منم مي رم
تهرانپارس فلكه چهارم گفتم منم همون جا مي رم
دست دختره چنتا چمدون بود گفتم اينا چيه گفت
من تازه از شهرستان اومدم وو تهرانو قشنگ بلد
نيستم مي شه با هم بريم تهرنپارس گفتم باشه يه
ماشين اومد بلاخره تهرنپارس مي رفت سوار شديم
توو راه با هم صحبت مي كرديم تا رسيديم من تا
اومدم حساب كنم دختره برا منم حساب كرد بعدش
گفتم من برم كاري نداري گفت ميشه اين چمدونارو
برام بياري آخه خيلي سنگينه گفتم كجا مي خواي
بري گفت خونه ي خالم همين جاست توو اين كوچه
گفتم باشه براش بردم رسيديم در خونه خالش زنگ
زد دختر خالش اومد دم در گفت سلااااااااام صدف
خانوم گفت سلام شادي جون همون موقع فهميدم كه
اسم دختره صدف بود دختر خالش گفت اين كيه
باحات گفتم يه نفره صدف رفت بالا گفت من برم
توو اينجا باش الان مي يام من حدود يه رب
وايسادم بلاخره اومد گفت چمدونارو مي ياري
بالا گفتم من بايد برم گفت يه لحظه رفتم بالا
درو باز كردم يه دفه ديدم دختره غيبش زد رفت
توو اطاق گفتم اينارو كجا بزارم گقت بيارش توو
درو باز كردم چشتون روز بد نبينه صدف و دختر
خالش رو تخت خوابيده بودنو لخت لخت بودن
داشتم شاخ در مي اووردم عجب تيكه هايي بودن
رفتم جلو تر به پايين تخت رسيدم كه يه دفه
صدا زنگ اومد دختر خالش گفت اي واي مامانمه
صدفم گفت خاله اومد منو مي گي زرد كرده
بودم صدف گفت برو برو بيرون قبل از اينكه
آپارتمانو باز كنن من رفتم ديدم بهترين جا
پاركينگ بود رفتم تا مامانش رفت بالا ديگه عين
اسب از خونه زدم بيرون رنگم عين گچ شده بود توو
راه به خودم هي فوش دادم كه ديگه دلم برا كسي
نسوزه
سينا
قرص انرژي زا
توو محله ما يه
مغازه بود برا يه پير مرده بود كه هر چند وقت
يه بار اجارش مي داد يه دفعه به يه پخش قرص هاي
لاغري و انرژي زا اجارش داد بعد چند وقت
فروشنده چنتا زنو مي برد توو و درو مي بست
مشتري هاي اين قرصا هم بيشتر زناي محلمون بودن
چند دفه منم ديده بودم كه در مغازرو مي بنده و
قبلش چنتا زن مي رفتن توو معلوم نبود اين چه
جور كاسبي بود بعد چند وقت صابمغازه مشكوك شد
چند دفه خودش به اونا گفته بود اين چه جور
كاسبيه كه بايد در بسته شه مخصوصا چنتا زن هم
توو مغازه باشن پير مرده از رو نرفت يه روز رفت
كلانتري با مامور اومدو اونارو انداخت بيرون
بعد ما فهميديم كه اون تو عجب قرص هاي انرژي
زايي به هم مي دادن و فقط جاي ما خالي بود ولي
اين يارو كه اومده بود اينجارو اجاره كرده بود
چقدر خر بود اومده بود يه مغازه بيست متري
اجاره كرده بود مي تونست مثل همه يه آپارتمان
اجاره كنه هم كاسبي كنه و هم انرژي بده اينم از
قرص هاي انرژي زا كه كلي هم برا فروشنده انرژي
داشت
حميد
هجده تير
امسال حدود يك
هفته به تابستون بود كه از ماهواره هي تبليغ
مي كردن مردم بريزيد توو خيابون و سالگرد قيام
دانشجويانو زنده نگه داريد بعد چند روز يه
ماجراي باحال توو كل ايران روي داد قبل هجده
تير همه مردم از پيرو جوان توو خيابونا بودنو
تا نصف شب شعار آزادي مي دادن صحنه جالبي بود
مخصوصا تهران جلوي كوه دانشگاه هر شب شده بود
پاتوق دختر پسرا مياومدن و منتظر مردم بودن
چند روز بعد تقريبا نزديكاي هجده تير ديگه اين
تظاهرات به اوج خودش رسيد منو چنتا از دوستام
هر شب مي رفتيم اونجا تا دير وقت مي مونديم روز
هجده تير شد ميدون انقلاب و جلوي كوه دانشگاه
قلقله بود پليس همه خيابونارو بسته بود جلوي
پارك لاله كه قيامت بود همه شعار مي دادن و
ماشينا هم همه بوق مي زدن بسيجي هاي جيره خور
هم طبق معمول براي مبارزه با به قول خودشون
ارازل و اوباش اومده بودن همين طوري جيره خور
مي اومد بين مردم پسر عجب صحنه اي بود دخترا
شعار ميدادن آزادي آزادي خاتمي حيا كن اين
ملتو رها كن مردمم كه منتظر يه جرقه بودن همه
اومده بودن صدا و سيما هم هي مي گفت مشتي ارازل
و اوباش از طرف دشمنان انقلاب دست به حركات
وحشيانه كردن آره جون عمشون همه اينا ايراني
ها بودن و و بچه هاي آزادي خواه تهران هر شب يه
جاي تهران شلوق بود بسيجي ها گيج شده بودن كه
كجا بريزن و مردمو بگيرن بعد چند روز كه گذشت
دوباره برنامه ماهواره گرفتن شروع شد و بدشم
كه ماهواره ها كلا قت شد اينم كار اونا بود با
كلي ماست مالي كردن اين هجده تير هم تموم شد
حالا سال بعدو مي خوان چي كار كنن خدا مي دونه
من كه سال ديگه با بچه ها دوباره مي ريم
ميثم آزدي خواه
مشتري
سلام به شما
دوستان عزيز مي خوام براتون يه خاطره كوچولو
بگم من اسمم ابراهيمه تو تهران يه مغازه عطر
فروشي دارم ولي مغازه برا بابامه ولي منم توش
كار مي كنم يه روز بود كه تنها بودم و بابامم
نيومده بود خونه وايساده بود و سرما خورده بود
داشتم عطرارو جابجا مي كردم كه يهو ديدم دوتا
دختر از در مغازه اومدن تو اولش هول كردم
دختراي خوشگلي بودن اومدن جلو سلام كردن و منم
سلام كردن يكي شون گفت ببخخخخيد يه عطر خوشبو
مي خواستم گفتم مثلا چه نوع عطري اون يكي
دختره گفت يه عطر خوش بو مي خواستيم برا يه نفر
كادو بگيريم گفتم زنونه يا مردونه گفت مردونه
برا دوستم مي خوام منم رفتم دنبال عطراي خوش
بو چند تا اوورم تا بلاخره يكي شو پسنديدن
گفتم كادوش كنم گفت اگه اين كارو بكني ممنونت
مي شم اون موقع خيلي حالم بد بود هنوز تو كف
دخترا بودم بلاخره كادوش كردم و يكي از اونا
گفت چقدر مي شه گفتم قابلي نداره مهمون من گفت
نه ديگه خيلي ممنون بلاخره بعد چقدر چونه زدن
كه فابلي نداره قابلي نداره پولشو دادن و
خداحافظي كردن و رفتن چند روز بعد ديدم يكي از
دخترا اومد مغازه ما گفتم قيافه شما برام
آشناس گفت چند روز پيش اومديم عطر بخريم برا
دوست پسر دوستم گفتم الان هم برا خودت مي خواي
عطر بگيري گفت نه برا برادر زادم امروز
تولدشهبازم چنتا عطر اووردم و اوليشو پسند
كرد من و دختره هم تنها بوديم توو مغاره گفتم
از در اومدي توو گفتم توهم برا دوستت عطر مي
خواي گفت من هنوز دوستي ندارم گفتم عجب
اشتباهي برا چي منم گفتم منم مثل توومگفت
مغازه برا خودته منم يه خالي بستم گفتم آره
مغازه برا خودمه گفت تلفن داره منم كارته
مغازمونو بهش دادم گفت من بهت زنگ مي زنم گفتم
باشه دوباره با چقدر كشتي گرفت پول عطرو حساب
كرد از اون روز حدود يك سال مي گذره كه دختره
رفته كه زنگ بزنه چقدرم زنگ زد جون خودش من مي
خواستم يه رفيق گير بيارم كه نشود ديگه از اون
ورا هم نيومدن و ديگه مغازه ما نيومدن اينم از
اين كاسبي ما
ابراهيم
تصادف
من تقريبا حدود
سه ماه بود كه گواهي نامه گرفته بودم كلي هم
حال ميكردم كه من گواهي نامه گرفتم چند بار
ماشين بابامو كش مي رفتم بعضي موقعا هم خودش
بهم ماشينو مي داد كه سوار شم يه روز داشتم با
ماشين با هشتادتا سرعت مي رفتم كه يه ماشينيه
از فرعي اومد جلوم زد به گلگير سمت راست ديگه
هيچي من وايسادم مي دونستم مقسر ماشينس كه از
فرعي به اصلي اومده رفتم جلو ديدم راننده
ماشينه يه دختر تقريبا هم سن من بود رنگش از
ترس پريده بود رفتم جلو دختره گفت ببخشيد گفتم
زدي ماشينو داغون كردي حالا مي گي ببخشيد ديگه
حرفي نزد منم از اين حرفم ناراحت شدم دختره
زنگ زد برادرش بياد انگار خونه نبود منم توو
اون موقع داشتم ماشينو بررسي مي كردم كه كجاش
خورده و چقدر داغون شده دختره اومد جلو گفت
اسم من ساحله گفتم منم اسمم سينا ست گفت آقا
سينا داداشم خونه نبود حالا چي كار كنم قيافه
دختره خيلي معصوم بود دلم براش سوخت گفتم
ماشينتو بردارو بورو گفت مگه نمي خواي خصارت
بدم گفتم نه خودم درستش مي كنم ولي از اين ببعد
يادت باشه فرعي به اصلي احتياط كني ساحل خانوم
كه كلي كيف كرد كه من گفتم بره ماشينشو برداشت
و رفت منم اومدم يه صافكاري ماشينو دادم درست
كنه حدود پنجاه تومن هم خرجش شد من اون موقع
ساحلو كه ديدم دلم براش سوخت و تمام مسوليت
تصادف رو قبول كردم نمي دونم عادت خوبيه يا
عادت بيه من خيلي دلم برا بقيه مي سوزه ولي اون
روز كلي پياده شدم و كلي خرجم شد ولي در عوض دل
يه دخترو شاد كردم و ماشينمون هم درست شد اما
مثل روز اولش نشد ولي قابل تحمل شد فرستنده
سينا
دوستي خيابون
يه روز با چنتا
از دوستام رفتيم بيرون كلي هم حال كرديم با
ماشين بوديم يكي از بچه ها ماشين باباشو كش
رفته بود داشتيم مي رفتيم كه چشمون افتاد به
دو تا دختر تيپشون كه ما ه بود خودشونم به
خواهري خوشگل بودن دوتا بوق زديم اول ناز كردن
گفتن برو بيشور بعد من به دوستم گفتم بده من
برونم من نشستمو بازم رفتيم جلوشون چنتا بوق
زدم يكي از دوخترا اومد جلو گفت كاري داري هي
بوق ميزني گفتم افتخار ميدين برسونيمتون گفت
نه بابا چايي نخورده فاميل شدي من كه جلو
دوستام كنف شده بودم گفتم مگه اشكالي داره گفت
اگه خودت تنها بودي شايد مي اومدم ولي الان نه
گفتم مي خواي دوستامو رد كنم گفت ايميل داري
گفتم بار چي ميخواي گفت ايميل منو بنويس با هم
صحبت مي كنيم منم ايميلشو نوشتم شادو خندون
برگشتيم خونه همون موقه كامپيوترمو روشن كردم
براش يه ايميل فرستادم ديگه منتظر جواب موندم
يه هفته گذشت دو هفته گذشت يماه شد هيچ خبري
نشود ديگه قيدشو زدم بعد دوماه يه ايميل اومد
از طرف همون دوختره بازش كردم ديدم هيچي توش
نبود ديگه نااميد كامپيوترمو خاموش كردم بعد
از ظهر فرداي همون روز كامپيوترمو روشن كردم
ديم ارور ميده هي مي نوشت لطفا كامپيوتر
خودتونو اسكن كنيد كامپيوتر ويروس داره تازه
فهميدم كه ايميل ديشبي ايميل ويروسي بود چقدر
به خودم فش دادم از اون به بعد تصميم گرفتم
ديگه با ايميل رابطه دوستي برقرار نكنم و يه
خورده شجاع باشم همون موقع حرفمو بزنم تا ديگه
ايميل ويروسدار نگيرم اينم از بلايي كه دختره
سر ما دراوورد يه توصيه به دخترها دارم اگه
ميخان دوست بشن بشن اگه نمي خوان ديگه ايميل
ويروس دار برا پسراي بد بخت نفرستيداينم از
طرف آرش بود
عشق من
من اسمم ساراست
ميخوام يه خاطره برا شما تعريف كنم حدوده ده
سال پيش بود كه ما توو اردبيل زندگي مكرديم و
من و خونه وادم اونجا بوديم من اون موقع هشت
سالم بود و كلاس اول دبستان بودم اون موقع من
دوستاي زيادي توو اردبيل داشتم اما يكي از
بهترين دوستام اسمش رضا بود اون موقع رضا هم
تقريبا هم سن من بود ما با هم كلي بازي مكرديم
و درسامونو با هم مي خونديم اون موقع بچه
بوديم از اين دوستي ها سر در نمي اوورديم ولي
يه خورده كه بزرگ تر شديم فهميديم عجب دوران
خوبي بود و ما قدرشو ندونستيم مدت زيادي بود
كه من با رضا كوچولو دوست بودم تا اينكه يه روز
خونواده من تصميم گرفتن بيان تهران زندگي كنن
خونه مادربزرگم خالي بود برا همين تصميم اونا
جدي بود اون موقع من سيزده سالم بود و تقريبا
معني عشق و دوستي رو فهميده بودم بلاخره روز
اثباب كشي اومد من رفتم كه با دوستام خداحافظي
كنم ديدم رضا يه گوشه نشسته و ناراحته گفتم
رضا چرا ناراحتي گفت من به توو عادت كرده بودم
ميخواي منو تنها بذاري عشق من ميخواي ا زپيش
من بري من كه از كلمه عشق من تعجب كرده بودم
گفتم آره عزيزم مجبورم اونوقت رضا اومد برا
خداحافظي بهش گفتم ناراحت نباش شايد قسمت ما
اين بوده بدش ديدم رضا بغلم كرد منم بغلش كردم
رضا گفت بذار برا آخرين بار ببوسمت بعد يه مدت
گفتم من ديگه برم الان ماشين راه مي يوفته رضا
گفت برو هميشه توو قلب مني عشق من منم با گريه
دوييدم طرف ماشين تا تهران همه هواسم به لحظه
خداحافظي بود بلاخره رسيديم تهران اثاثارو
خالي كرديم من يه عكس از رضا داشتم اونو
گذاشتم توو اتاقم تا هميشه به فكر رضا باشم
اميدوارم كه هرجا هست موفق باشه لان هم مدت
پنج ساله كه تهرانم و هميشه به فكر اون لحظه
هستماينم از خاطره من با تشكر از شما كه
اينارو خوندين به اميد ديدار سارا ي هجده ساله
پير مرد محله
چند روزي بود كه
همسايه ما كه يه پيرزن تقريبا هفتاد ساله است
صبح زود از خونه ميرفت بيرون خيلي هم خوشتيپ
ميكردو خلاصه مشكوك بود من يه روز تصميم گرفتم
كه دنبالش برم ببينم كه كجا مي ره آخه خيلي
مشكوك بود هر روز توو همون ساعت عجيب بود من
منتظر شدم از در خونه بره بيرون وقتي درو بست
منم دنبالش رفتميههو ديدم توقف كرد رفتم پشت
يه درخت تا ببينم چي ميشه بعد يه مدت ديدم كه
همسايمون نشست رو صندلي انگار منتظر كسي بود
بعد مدت كوتاهي يه پيره مرد تقريبا همسن
همسايمون اومد جلو و كنر پير زن همسايه نشست
من كه داشتم شاخ در مي اووردم چون شوهر
همسايمون فوت كرده بود به خودم گفتم اين ديگه
كيه نكونه دوست پسر همسايمونه من كه زبونم بند
رفته بود از شدت تعجب داشتم شاخ در مياووردم
بعد يه سري حرفها هر دو پاشودن و همسايمون
برگشت خونه من كه هنوز توو كف اونا بودم اومدم
خونه به خودم گفتم اين عشق عجب چيزيه پير مردو
جوونو نميشناسه برا همه هست صبح روز بعد بازم
همسايمون رفت بيرون من كه مي دونستم كوجا ميره
ديگه دنبالش نرفتم بعد يه هفته وقتي از مدرسه
مياومدم ديدم كه اون پيره مرده دم خونموم
وايساده وو داره زنگ همسايمونو مي زنه رفتم
جلو پيره مرده گفت سلام جواووون گفتم جو ووني
از خودتونه كليد انداختم به در و رفتم بالا تا
يه ساعت داشتم مي خنديدم انگار جريانات خيلي
جدي بود بعد چند وقت كه گذشت همسايمون اومد
زنگ خونمونو زد من رفتم درو باز كردم گفتم
سلام وقتي ديدمش بازم خندم گرفت گفت مامانت
هست گفتم بله مامانمو صدا كردم مامانم اومد دم
در و كلي با هم حرف زدن وقتي مامانم اومد توو
گفتم چي كارت داشت گفت اين هفته پايينيمون يه
مهموني داره ما هم دعوت كرده پنج شنبه اومد وو
ما برا مهموني رفتيم وقتي از در رفتيم توو
ديديم كه پير زنه با همون پير مرده تو پارك
كنار هم وايسادن اما يه چيز باور نكردني پيره
مرده كت شروار پوشيده بودو همسايمون هم يه
لباس تقريبا مثل لباس عروس من كه بازم سر جام
خوش شده بودم انگار كار تموم بود اون شب شب
عروسي دو از پير ترين افراده تو تهران بود ولي
كلي خوش گذشت اينم از اين ماجرا من از اون شب
فهميدم كه عشق عجب جادوييه به قول
مولانا آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد با تشكر از دوست
خوبم مرتضي خدانگهدار
علي
پريسا و
سهيل
با سلام به
دوستان من اسمم پريسا است و توو رشته تجربي
تحصيل مي كردم يه خاطره بود كه براي سايت
دوستان ايميلش كردم بريم سر داستانم ما اولا
يعني پنج سال پيش در كرمان زندگي ميكرديم يه
روز توو چت ياهو بودم كه يه آيدي به نام سهيل
اومد تو چت روم بعد يه مدت كه گذشت من تصميم
گرفتم با سهيل يه خورده بچتيم رفتم توو آيدي
سهيل سلام كردم بعد چند ثانيه اونم سلام كرد
من از خودم گفتم و اونم از خودش گفت بعد من
پيشنهاد كردم مي خواي عكستو برام بفرستي گفت
باشه فرستاد عكس قشنگي بود خيلي خوش تيپ و
باحال بود گفت مي خواي ادت كنم گفتم از خدامه
عزيز اون روز با خوشي گذشت و من تو آيدي سهيل
اد شدم چند روز بعد دوباره سهيل انلاين شد با
هم دوباره چت كرديم توو يكي از چت ها گفتم مي
خواي به من تلفن بدي تا با هم حرف بزنيم سهيل
گفت مگه مي توني گفتم آره اگه تو بخواي گفت راه
كه دوره پول تلفنتون زياد ميياد كه گفتم نه
عزيز فكرشو نكن و بهش جريان كار در شركتو
گفتمراستي بگم من تو يه شركت تو كرمان منشي
بودم بلاخره تلفن آقا سهيل رو گرفتم و هر روز
تا مدت طولاني با هم از راه تلفن حرف مي زديم
بيچاره صاحب شركت ولي من براحتي مي تونستم به
سهيل زنگ بزنم بعد يه سه ماهي كه گذشت احساس
كردم به سهيل عادت كردم اين اولين نفري بود كه
از راه چت من اين همه باحاش رابطه داشتم اين
موضوعو يه روز به سهيل گفتم سهيل هم تقريبا
حال منو داشت من هر روز از كرمان زنگ مي زدم به
سهيل اين ماجراها گذشت تا ما اومديم تهران
زتدگي كنيم من يه روز از خونه جديدمون به سهيل
زنگ زدم سهيل باز فكر كردمن از كرمانم گفت
كرمان خوش ميگذره گفتم كرمان گفت آره مگه حرف
بدي زدم گفتم عزيز من الان تهرانم گفت
جوووووووون سهيل گفتم جووووووووووون پريسا
اينقدر خوشحال شد كه اينگار قند تو دلش آب شده
بود هر دو خوشحال بوديم گفت حالا كجاي تهراني
گفتم تهرانپارس گفت يه قار بزار بعد اين همه
مدت همديگرو از نزديك ببينيم خلاصه قرار
گذاشتيم و بلاخره همديگرو ديديم همون توري
بود كه برام نوشته بود تا شب با هم بوديم و
جاهاي مختلف تهران رفتيم و كلي خوش گذرونديم
اون شب خيلي زود تموم شد و هر دو برگشتيم به
خونه فردا صبحش من اولين كاري كه كردم زنگ زدم
خونه سهيلينا و در باره شب گذشته كلي حرف زديم
بعد چند وفت من كه با سهيل رفتم بيرون به سهيل
گفتم درباره آيندت چه برنامه اي داري گفت من
كه نتونستم دانشگاه قبول بشم و سربازي رفتم و
الان هم بيكارم گفت مي خواي با هم بريم
دنبال كار گفت باشه خيلي خوبه فردا آن روز راه
افتاديم تو كوچه هاي تهران و دربه در دنبال
كار گشتن بعد يه مدت به يه دكه روزنامه فروشي
رسيديم يه روزنامه همشهري خريديم و تو
نيازمنديهاش دنبال كار گشتيم كلي كار تو
روزنامه بود يه كار بود مربوط به منشي يك مطب
چشم پزشكي رفتيم تلفن زديم و رفتيم مطب دكتره
و با خوش شانسي تونستم اين كارو با حقوق
تقريبا خوب قبول كردم كار من جور شد بدش رفتيم
دنبال يك كار برا سهيل رفتيم تا يه مغازه لباس
فروشي تو ميدون هفت حوض پشت شيشه زده بود به يك
فروشنده نيازمنديم سهيل رفت تو منم باحاش
رفتم بعد پرسيدن چند تا سوال سهيل قرار شد كه
فرداش بره سر كار و براي امتحان كار كنه و سهيل
تونست تو مغازه بمونه و شغل آزاد رو انتخاب
كنه و الان سهيل يه بازاري به تمام معنا شده يه
روز به مامانم جريان سهيل رو گفتم و مادرم
قبول كرد كه خونواده سهيل بييان خاستگاري
بلاخره اومدن و بلاخره اين وصلت صورت گرفت و
من و سهيل به هم رسيديم اميدوارم كه همه
عزيزان به عشق خودشون برسن اينم از خاطره من
باي